تبلیغات |
بسیجی |
![]() انگار نه انگار که خودش مقام ارشد است و او یک درجه دار . برو از حمید احمدی بپرس، از آن پرسنل منطقه هوایی، از او که عباس با دست های خالی ماشینش را بکسل کرد. چه حالی پیدا کرد احمدی وقتی دید چند ماشین نظامی کنار آن مرد غریبه ایستادند و همگی شروع به سلام و احوالپرسی با او کرده و سرهنگ خطابش کردند. سرهنگ چقدر ترسیده بود، عقب عقب رفته بود و افتاده بود توی جوی آب ، اما عباس جلو رفته بود و کمکش کرده بود از جوی بیاید بیرون. با خنده گفته بود:((چرا داخل جوی آب رفتی، میخواهی شنا کنی؟)) و آن روز بود که احمدی او را شناخته بود، نه او را که سرهنگ بابایی بود، او را که عباس بود، مرد خدا. طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، [ چهارشنبه 2 فروردین 1391 ] [ 12:04 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ]
[ دل نوشته ها ]
خستگی از چهره اش می بارید ولی صبر کرد تا پدرش بیاد بعد بخوابه. طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، [ سه شنبه 16 اسفند 1390 ] [ 10:50 ق.ظ ] [ بسیجی گمنام ]
[ دل نوشته ها ]
![]() شوهر خواهرش می گفت: تازه وارد دانشکده نیروی هوایی شده بود که یه روز با من تماس گرفت و گفت فلانی لطفا بیا تهران، کار واجبی دارم. نگران شدم، مرخصی گرفتم و رفتم تهران. به دانشکده که رسیدم رفتم آسایشگاه پیش عباس. بعد احوالپرسی گفت: شما مسئول آسلیشگاه ما رو میشناسی ، بی زحمت برو راضیش کن تا منو از طبقه دوم بیاره طبقه اول. گفتم قضیه چیه عباس؟ تو که یه سال بیشتر اینجا نیستی! گفت: میدونی چیه؟ راستش آسایشگامون به آسایشگاه خانوما دید داره، نمیخواهم به گناه بیفتم. وقتی قضیه رو به مسئول آسایشگاه گفتم، خندش گرفت و گفت: طبقه دوم کلی طرفدار داره! باشه به خاطر شما میارمش پائین. طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، [ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ]
[ دل نوشته ها ]
یه روز با پسر هفت ساله ام می رفتیم، توی پیاده رو ابراهیم رو دیدیم. طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، [ شنبه 8 بهمن 1390 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ]
[ دل نوشته ها ]
شب ها از گریه محمد بیدار می شدم. وقتی از او علت این همه نماز و گریه را می پرسیدم جواب می داد که: ((مادر ! قیامت بسیار هولناک است، ما باید آماده شویم.)) محمد در جزیره مجنون با سه نفر از دوستانش به شهادت رسید، در حالی که چهل روز از شهادت برادرش- جواد – می گذشت. در وصیت نامه اش که سه ساعت قبل از شهادتش نوشت، امضاء کرد: شهید محمد آهن دوست ارحم ای رب ای رب ای رب، ضعفی و قلّه حیلتی، و رقّه جلدی، وتبدّد اوصالی، و تناثر لحمی و جسمی و جسدی، و وحدتی و وحشتی فی قبری. ((رحم فرما ای پروردگار، ای پروردگار، ای پروردگار به حال ضعف و ناتوانی و بیچارگیم و بدن بی طاقت و نازکی پوست بدنم. به گسیختن بند بند اعضایم و فرو ریختن گوشت تنم، به حال تنهایی و وحشتم در قبر.))
طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، [ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ]
[ دل نوشته ها ]
هر شب خواب همسر شهیدم را می دیدم اما دو سه روز بود که دیگر به خوابم نمی آمد. از این که چند روز خوابش را نمی دیدم دلم گرفته بود و نا راحت بودم. عصر یک روز گریه کردم و با عکس او حرف زدم و گفتم چرا دیگر به ما سر نمی زنی؟ دل ما برایت تنگ شده است. شب دوباره خواب او را دیدم. از اتاقی خارج شد و به طرف من آمد. در خواب گلایه ام را به او تکرار کردم. گفت مهمان دارم. این را گفت و دوباره به داخل همان اتاق برگشت. به پسرم گفتم سر و صدا نکن بابا مهمان دارد. سپس به دنبال او تا کنار در اتاق رفتم. در اتاق باز بود، نگاهی به داخل اتاق کردم تا صورت مهمان های او را ببینم. در و دیوار اتاق پر از نور بود، نور سبز. شهید صیاد شیرازی وسط نشسته بود و سه نفر با لباس سبز در کنار او نشسته بودند. آنها را نمی شناختم فقط قیافه یکی از آنها را خوب دیدم. صبح که از خواب بیدار شدم در فکر آن سه نفری بودم که با لباس نظامی کنار همسرم نشسته بودند. در این فکر بودم که ناگهان دخترم به من تلفن کرد و گفت مامان سه نفر از نیروهای انتظامی به شهادت رسیده اند. وقتی چشمم به تلویزیون که عکس های این سه شهید را نشان می داد افتاد، خیلی گریه کردم. کسی که قیافه اش را در خواب دیدم و به خاطر من مانده بود شهید یوسف رضا ابوالفتحی بود. طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، [ جمعه 30 دی 1390 ] [ 06:53 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ]
[ دل نوشته ها ]
مادر حسین می گفت: وقتی حسین شیمیایی شد و در بیمارستان شهید لبافی نژاد در تهران بستری شد به عیادتش رفتم. در سالن بیمارستان به دنبال اتاقی می گشتم که در آن بستری بود. وقتی از جلوی اتاقش رد شدم و در حالی که نمی دانستم در آن اتاق بستری است، یک مرتبه صدای حسین را شنیدم که گفت: مادر من اینجا هستم.بیا اینجا! بر گشتم و داخل اتاق را نگاه کردم. دیدم حسین روی تخت خوابیده است، در حالی که به دلیل سوختگی صورت، چشمهایش را باندپیچی کرده بودند.وقتی دیدم چشمهایش را بسته اند، تعجب کردم که با چشم بسته چطور مرا که از کنار اتاقش رد می شدم دید و صدا کرد. فرد آشنایی هم که مرا بشناسد در کنار او دیده نمی شد، من هم که سر و صدایی نکرده بودم تا حسین توسط صدا مرا بشناسد. از خود حسین پرسیدم: چطور مرا دیدی؟ چه کسی به تو گفت که من به بیمارستان آمده ام؟ گفت: مادر فراموش کن و چیزی از من مپرس. من اصرار کردم و گفتم: تو باید به من که مادرت هستم این را بگویی. گفت: مادر از همان ساعتی که تو از کرمان راه افتادی و به طرف بیمارستان آمدی آمدنت را حس می کردم. مادر حسین می گفت: حسین حتی نشانی نوع و رنگ ماشینی را که با آن از کرمان به طرف تهران حرکت کرده بودیم برای من بیان کرد. طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، [ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ]
[ دل نوشته ها ]
یک روز با شهید محمد حسین یوسف اللهی به طرف آبادان می رفتیم. در بین راه با توجه به اینکه عملیات گذشته ما خیلی موفقیت آمیز نبود و عملیات بزرگی هم در پیش داشتیم به او گفتم: این عملیات نتیجه مناسب نخواهد داشت. پرسید: چطور؟ گفتم: برای اینکه عملیات سختی است و من بعید می دانم موفق شویم. حسین گفت: اتفاقا من معتقدم ما در این عملیات موفق می شویم. از او پرسیدم: از کجا اینطور اطمینان داری؟! خنده ای کرد و با همان تکیه کلام همیشگی گفت: حسین پسر غلامحسین به تو می گوید که ما در این عملیات پیروزیم. چون می دانستم لابد خبری هست که اینطور محکم حرف می زند از او پرسیدم: یعنی چی، از کجا می گویی؟ گفت: بالاخره خبر دارم. پرسیدم: خوب از کجا خبر داری؟ گفت: به من گفته اند که ما پیروز می شویم. پرسیدم: چه کسی به تو گفته؟ جواب داد: حضرت زینب (ع) پرسیدم: در خواب به تو گفته یا در بیداری؟ با خنده جواب داد: تو به این چه کار داری، فقط بدان بی بی به من گفت: شما در این عملیات بر دشمن پیروز می شوید و من هم به همین دلیل می گویم که قطعا موفق می شویم. هر چه از او خواستم برای من که فرمانده اش بودم، بیشتر توضیح دهد به همین چند جمله اکتفا کرد و چیز دیگری نگفت. وقتی عملیات با موفقیت به اتمام رسید به یاد حرفهای آن روز حسین و قطعیتی که در کلامش بود، افتادم. طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، [ دوشنبه 2 آبان 1390 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ بسیجی گمنام ]
[ دل نوشته ها ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |